خرید بک لینک

کجاست، کی تعریفش می کنه، کی معیار براش میذاره، یه حد معمولش نمود عینی داره... اما وقتی جان بینی متفاوت باشه، وقتی ارزش ها متفاوت باشه، اون وقت هست که سخت میشه...

داریم، دارن، دارم... شاید از همه بیشتر. پس چرا نقد می کنم. کجا شکوندم که حالا نقد کنم... حالا بیا برا تغییرم تعریف بذار. این که نشد راه... نشد راه حل... صورت مساله پاک کردنه. باید تلنگر زد... باید بیدار شد...

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: شنبه 27 مرداد 1403 ساعت: 16:06

یکی از بدترین احساس ها برام احساس مفید نبودنه... دردی که مدتیست دچارش شدم و نمیتونم ازش فاصله بگیرم

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 19:19

رفتیم تو مرداد و گرما بیداد می کنه... یک سال از اون عمل سخت گذشت و پارسال تو این روز ها چقدر ذهنم درگیر بود.

خدا رو مثل همیشه شکر که گذشت و به خوبی هم گذشت. و خاطراتش چقدر شیرین و پر استرسه برام

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 14:13

دیروز صبح راه افتادیم. میدونستم سخت هست و طاقت فرسا اما باید انجام می شد. از همون اولش با استرس و تنش شروع شد.سوار شدیم و پیاده. سوار شدیم و پیاده. رسیدیم و سخت بود و همراهی کردم. اون موقع ها هنوز می تونستم سرم رو خم کنم روی گوشی. خوشبختانه دیگه الان اون کارم نمی تونم بکنم. تا سرم رو خم کردم رفت. دویدم دنبالش و باز سختی و صحبت و تنش و ... اما نمیدونم چی شد یهو ورق برگشت، نرم شد، آروم شد... همراه شد. بعدش دیگه سختیش کم شد و متعاقبا بار مسئولیتش خیلی سنگین... و من چقدر پشتم خم شد زیر این بار مسئولیت...همراه شده بود و پیش می رفتیم. ولی من باید تو ذهنم هزاران تا موضوع دیگه رو هم راست و ریست می کردم. فکر کن چه جونی داشتم. الان که یک سال گذشته همون جونم دیگه ندارم. چه ذهنی، چه جسمی... فکر اون دلی که تو خونه جا مونده بود و باید هم زمان بهش فکر می کردم و نمی کردم دیوونم می کرد... فکر این که اونم چی می کشه و نمی کشه... خلاصه پیش رفتیم... یکیمون نبود، یکیمون قهر بود، یکیمون دور بود و من بودم و حوضم. شبش رضایت دادم. رضایت به چی؟ به تحمل اون بار سنگین و طاقت فرسا... کم خوابیدم و صبح پاشدم. با خودم تنش داشتم. با دیگران تنش داشتم. اینم باید یاد بگیرم... صبحش می شد امروز... خلاصه با استرس فراوان رفت. رفت و اون بار سنگین یهو آوار شد رو سرم، رو شونه هام. گریه امانم رو بریده بود و چقدر سخت بر من گذشت... فشار کار، نگرانی بقیه و پنهون کاری خودم برای اون دل جا مونده... فقط کار بود که با هجمه شدیدش نذاشت فکر کنم. نذاشت خورد تر بشم... نمیدونم درسته یا غلط... اما من این طوری یاد گرفتم. و فکر می کنم اونجا واقعا کمکم بود... خلاصه ساعت های پر استرس گذشت و راز برملا شد و خدا رو شکر کردیم ...شبش از فرط خ

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 14:13

خیلی سردرگمم این روزا. تجربه نشون داده برا من خوب نیست... خدایا کمکم کن راه درست رو پیدا کنم. کار درست رو پیدا کنم...

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 21:25

آخر هفته 38 میشم... دیگه جدا دارم حسش می کنم. میانسالی رو میگم...دیروز صبح یه کوه ساده شمال تهران همون 1 ساعت اول یهو خالی کردم... باورم نمی شد. قدم از قدم نمیتونستم بردارم. منی که ...بدن آمادگی می خواد اما، سن و سال هم خودش رو نشون می ده به مرور. و میفهمی که چه قدر زود دیر میشه.می خوام از این قاب بزنم بیرون. یه قاب جدید داشته باشم. یه فکر و کار جدید تجربه کنم. میدونم که رو خودسازی هم کار نکردم. نشونش اینه زود در گیر میشم، زود دلخور میشم، نمی تونم حرفم رو بزنم، حتی به نزدیک ترین افراد...کاش بتونم تغییر ایجاد کنم. اونم از نوع سازندش...

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 5:20

امروز 38 رو پر می کنم و همین طور دارم پیش میرم... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

برچسب: نویسنده: آریا اکبری تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 5:20

صفحه بندی